سردم است. سرما تا مغز استخوانم نفوذ كرده ونمى توانم خودم را تكان بدهم. حتى اين كيسه مشكى رنگ كه زييش تا بالا كشيده شده هم گرمم نمى كند.
صداى ناله هاى دلخراشى مى آيد. «ها» مى كنم تا شايد صورتم كمى گرم شود؛ اما بخاری از دهانم خارج نمى شود.
دقيقا يادم نمى آيد؛ اما فكر مى كنم جايى خوانده بودم كه گرمای بدن موجودات زنده از متابوليسم سلول هاست و گردش خون آن را به سراسر بدن منتقل مى كند وراستى قلب من با یک گلوله جنگی سوراخ شده است. واقعيت دوباره تلخى اش را به حلقم میریزد، من كشته شده ام.
نمى دانم كجا هستم، ساعت چند است، چه كسانى كنارم هستند. قطرات باران بى وقفه به سقف فلزى اينجا مى خورند. باد زوزه مى كشد و تلاش مى كند ناله آدم هاى اينجارا در خود ببلعد؛ اما حتى زور باد هم به ما نمى رسد. همان طور كه زور آن مزدوران به ما نرسيد وبه رگبار گلوله گرفته شديم.
راستى در جنگ بين گلوله و تن آدمى چه كسى پيروز است؟ همه سردشان است، همه درد دارند، سيل خون از ما جارى شده وحتی تمام قطرات باران جهان هم نمى توانند اين جنايت را غسل دهند! كاش مى توانستم وجودم را به آتش بكشم تا آدم هاى اينجا برای دقايقى گرم شوند؛ اما من كشته شده ام.
دژخیمان دوباره بالاى سرمان مى آيند تا به كسانى كه نيمه جان هستند، تير خلاص بزنند. مى خواهم فرياد بزنم، نترسيد، نترسيد ما همه...؛ اما صدا از گلویم خارج نمى شود؛ چرا که ما همه با هم كشته شده ایم!
از بين حرف هاى مزدوران متوجه مى شوم كه پيكرهاى ناشناس را بدون آزمايش تشخيص هويت (دى ان اِی) در گورهای دسته جمعى به خاك مى سپارند. يعنى بابا موفق مى شود از بین اين همه ادم من را ييدا كند؟
از سپرده شدن به خاک وحشت دارم. مى خواهم در خليج فارس غرق شوم، میخواهم تا هميشه بوى دريا بدهم. مى خواهم صداى خنده كودكانٍ در ساحل را بشنوم. كاش لااقل مشتى از خاك گورم را در درياهاى ايران بريزند. صداى ناله آدمها قلبم را پاره پاره مى كند. نمى دانم به چه فكر مى كنند.
تمام خاطرات عمرم مثل یک فيلم از جلوى چشمانم رد می شوند. مى رسم بهِ خاطره يك روزگی ام! قاعدتا آدمها خاطره یک روزگی شان را به ياد ندارند؛ اما بابا اينقدر اين خاطره را با جزئيات برايم تعريف كرده كه حالا جزئى از خاطرات من هم هست. خاطره اى از حافظه جمعى من و بابا.
بابا گفته است كه مبارزه من با مرگ ازيك روزگی شروع شده است. گویا وقتى متولد شده ام نفس نمى كشيدم. بابا مى گفت: آن لحظه تمام قدرتت را جمع كردى و زدی زير گریه
مى گفت خيلى شجاع بودم كه او ومامان را ترك نکرده ام و تبديل شدم به چراغ خانه زن و مردى كه دكترها گفته بودند هرگز بچه دار نمی شوند.
آرى همه ما شجاع بوديم و همه ما با مرگ جنگیدیم.
در كجاى اين كره خاكى، در كدام برهه از تاريخ ديده ايد كه مردمى براى پس گرفتن وطن خود با دست خالى در برابر گلوله بايستند؟ كه فرار نكنند، كه جا نزنند، كه تنها سلاح شان در برابر گَله ای مزدور تا دندان مسلح، بدن بى دفاعشان باشد؟
حرف هاى كارشناسان تلويزيونى مثل پتک مغزم را متلاشى مى كنند. لم داده اند روى مبل خانه هايشان و به ما مى گویند، كتاب نمى خوانيد و فحش مى دهيد؛ پس شما بازتولید استبداد هستيد!
آه... كاش چند ساعت پيش مى توانستم در حالى كه با گلوله قلبم را نشانه رفته اند، كتاب بخوانم، با صداى بلند كتاب بخوانم، براى همه كتاب بخوانم، تا شايد گلوله ها غرق صداى گیرایم شوند و به خواب جادويى بروند و همه ما زنده بمانيم.
صداى ناله آدمها ادامه دارد. گویی آن ها هم در حال مرور خاطرات شان هستند. كاش بابا پيدايم كند. كاش مامان هرگز نفهمد كه بدون غذا خوردن خانه را ترک كردم. كاش دايى همان طور كه قول داده در عروسى ام برقصد. وكاش داستان شجاعتمان جزئى از حافظه جمعى ايرانيان در تمام برهه هاى تاريخ شود.
