banner

مقالات روشنفکری

روشنفکر ایرانی!

✍️ محمد مختارپور

در تاریخ معاصر ایران هرچه می‌گردیم حتی یک جریان، یک گروه و حتی یک شخصیت پیدا نمی‌کنیم که «آزادی» در هر شکل آن برایش غایت و ارزشی باشد که مطلقاً با هیچ‌چیز معامله‌اش نکند. نه با دین و روحانیت، نه با مقام و سلطنت، نه با شهرت و گنده‌گویی‌هایی که از شارلاتان‌ها روشنفکر می‌سازد. تاریخ معاصر ایران شاهدی‌ است بر معنازدایی از مفهوم «روشنفکر».

روشنفکر کسی است که مانند شریعتیِ فارغ‌التحصیل از دانشگاه سوربن با پول عموم مردم و با حمایت حاکمیت محمدرضا پهلوی با معجونی از مارکس و حسین و علی و انگلس در حسینیه‌ی ارشاد جاروجنجال به‌پا می‌کند و عموم مردم و دانشجویان را علیه نظم اجتماعی می‌شورد. روشنفکر کسی است که معتقد است پرو‌ژه‌ی مدرنیزاسیون پهلوی به مردم توهین کرده است و طرفداران همین به‌اصطلاح روشنفکران حتی امروز پس از حدود نیم قرن نمی‌خواهند اشکال بی‌سابقه‌ای از توهین و ظلم به مردم ایران را ببینند. روشنفکر کسی نیست که واقعیت‌های بیرونی و Objective برایش بر ذهنیت‌ها و مفاهیم و ارزش‌ها و امور Subjective ارجیحت داشته باشد. روشنفکر همواره کسی بوده‌ است که واقعیت‌ها و آمار و ارقام برایش اموری ثانویه و حاشیه‌ای بوده است و اصلی‌ترین امور همواره مفاهیم و نظریات و تخیلات سیاسی و اتوپیایی بوده است که خودش هم دقیقاً نمی‌داند چرا آن‌ها را پذیرفته و چه نسبتی با آن‌ها دارد.

al ahmad shariatmadari

روشنفکر کسی نیست که دارای تحصیلات و تخصص خاصی به‌ویژه در حوزه‌های علوم‌انسانی در پی رهایی مردم از هر شکلی از استبداد و ارتجاع باشد و غایتش تشکل‌یابی جامعه‌ی مدنی، دموکراسی و توسعه و رفاه باشد؛ بلکه روشنفکر آن شاعر و نویسنده‌ی مرتجعی است که با فرمی مدرن و محتوایی سنتی و مذهبی در پی احیای سنت‌ها و ارزش‌های ضد انسانی و ضد مدرنی است که در دل تاریخ ایران وجود داشته و به آرامی رو به حاشیه رفتن بود. ساعدی‌ها و آل احمدها و براهنی‌هایی که با بهره‌گیری از فرم‌ها و قالب‌های مدرن ادبی در شعر و رمان و داستان‌نویسی، در پی احیای امپراتوری مذهب در انواع و اشکال آن بودند. کسانی که دین را افیون توده‌ها می‌دانستند و به‌جای عبور از آن در پی افیونی دیگر بودند: مارکسیسم. سنت‌گرایان مرتجعی که فقط با کت‌شلوار و کروات و ریش پروفسوری و سبیل استالینی مدرنیسم شدند اما همچنان همان دگماتیسم‌هایی بودند که در حرف‌ها و نوشته‌ها و نااندیشه‌هایشان روح جزم‌اندیشی و استبداد و ارزش‌های دینی و مذهبی مستتر بود. پرسش این است که در این تاریخ یک‌صدساله از مشروطیت تا به امروز چرا مطلقاً حتی یک شخصیت سیاسی و اجتماعی و انتلکتوئلی که توسعه و رفاه و آزادی بی‌قید و شرط شهروندان ایرانی برایش غایت باشد وجود ندارد؟! باید پرسید چه جادوی فراگیری در این یکصدسال مانع از نقد بی‌چون‌وچرای ایدئولوژی‌ها و رهنمودهای کور و نااندیشیده‌ای شد که جامعه‌ی ایران را به خاک سیاه امروز رساند؟!

کدامین نیروی پنهان ویران‌گری میان این‌همه شخصیت و آدم در حوزه‌های مختلف وجود داشت که آن‌همه شور و هیجان و دروغ عموم مردم و انقلابیون را به اشکال مختلف تحریک کردند و بر آن‌ها دمیدند. چرا هیچ‌کس خودِ آن وضعیت مضطربانه و سراسر خشن و خواهان ویرانی جامعه را به پرسش نگرفت؟! مگر نه آن‌که پرسش‌گری و تفکر نقادانه مهم‌ترین ویژگی روشنفکر است؟! یافتن پاسخ برای این پرسش‌ها نیازمند تحقیقات عمیق و گسترده‌ای است که امیدواریم نسل‌های جوان و آینده برای مقابله با تکرار اشتباهات گذشته به آن پردازند اما واقعیتی که در ابتدای امر باید با آن مواجه شویم و آن را متواضعانه بپذیریم این است که تاریخ معاصر ایران فاقد یک «خاطره» و «تاریخ» از شخصیت، جریان و نیرویی به‌‌راستی دموکراتیک و مدرن است.

اگر نتایج و پیامدهای یک ایده و نظریه و مانیفست سیاسی معیاری برای داوری و واکنش به آن نیست، پس چه چیز می‌تواند چنین معیاری را ایجاد کند؟! آیا جامعه‌ی ایران توانسته است از تجریبات و پیامدهای آنچه از دیروز از آن طرفداری می‌کرده است درس بگیرد و آن را فهم کند؟! در فقدان یک نیروی سیاسی دموکراتیک و سکولار و توسعه‌طلب نمی‌توان چشم‌انداز ویژه و انسانی برای آینده‌ی ایران متصور شد.

در فردای ایران هیچ‌یک از نیروهای سیاسی که سهم و نقش عمده‌ای در رقم خوردن انقلاب 57 داشته‌اند مشروعیتی برای تأثیرگذاری در امور ندارند، چه رسد که مردم زمام امور را به آن‌ها بسپرند. از این‌روست که جامعه‌ی ایران اکنون در یک پیش‌آگاهی تاریخی نسبت به خالی بودن مشت چپ بر این جریان می‌تازد و چپ همچنان می‌کوشد با شیوه‌ها و مفاهیم و نظریات خود، فقدان ایدئولوژی در تحولات چند دهه اخیر را به نفع خود مصادره کند؛ اما از درک این واقعیت عاجز است که جامعه و به‌خصوص نسل‌های جوان هرگونه ایدئولوژی را قی می‌کنند. آن‌ها بر خلاف انقلابیون 57 به خوبی درک کرده‌ند که «آزموده را آزمودن خطاست».


نوشتاری از کاظم هاشمی پژوهشگر تاریخ اندیشه و ادبیات در ایران

ما دو انقلاب را پشت سر گذاشته ایم؛ انقلاب مشروطه و انقلاب اسلامی. دو انقلابی که روبروی هم اند؛ اولی صد و بیست سال پیش برای برون رفت از سنت و قرون وسطی و رسیدن به تجدد و دیگری هفتاد سال پس از آن برای بازگشت به همان سنت و جدال با تجدد. در واقع انقلاب اسلامی نوعی تسویه حساب با انقلاب مشروطه بود. انقلابی که جدایی دین از سیاست را می خواست و تمام نیروهای مذهبی و سنتی را به حاشیه رانده بود. از انقلاب مشروطه تا انقلاب اسلامی با چند سوال اساسی در مورد روشنفکر ایرانی روبرو می شویم: چگونه می شود روشنفکر ایرانی از انقلاب مشروطه به انقلاب اسلامی می رسد؟ یعنی از سنت ستیزی به سنت گرایی؟ چگونه می شود که روشنفکر ایرانی سیر وارونه را طی می کند و از آخوند زاده ها و آقا خان کرمانی ها و کسروی و تقی زاده ها که سنت ستیزند و مشروطه خواه می رسیم به آل احمد و شریعتی ها که آن یک از شیخ فضل الله دفاع می کند و با مشروطه دشمنی می کند و ناراحت است که چرا دولت پهلوی به جای تکیه و مسجد، مدرسه می سازد (غربزدگی) و این یک به قول شاهرخ مسکوب یک نوع مارکسیسم درجه دو و سه و مبتذل را با یک نوع ایدئولوژی مذهبی اسلامی مخلوط کرد و از تویش یک ملغمه ای درآورد که نتایجش را داریم می بینیم؟ (کارنامه ناتمام ص ۱۵۳) در نتیجه می رسیم به خسروگلسرخی هایی که نخستین بار عدالت اجتماعی را در مکتب اسلام جسته و آن گاه به سوسیالیسم می رسند و مولاعلی را نخستین سوسیالیست جهان می دانند! این بازگشت به عقب چگونه قابل توجیه است؟ به دلیل همین برگشت به شیخ فضل الله هاست که شاهرخ مسکوب معتقد است آل احمد هفتاد سال از زمانه خودش عقب بود و در ایده آل و عمل، راه آزادی را نمی پیمود. از این رو نقش سازنده ندارد و روشنفکرها نیز نقش خودشان را بد بازی کردند چون در همین راه رفتند (همان ص ۱۴۲) به دلیل همین ضد مشروطگی و برگشت به عقب آل احمد است که فریدون آدمیت می گوید: "بر اعتراضی که جهت عمومی اش به قهقرا بکشد چه اعتباری مترتب است؟ (آشفتگی در فکر تاریخی ص ۹) یعنی اعتبار آل احمد به عنوان نویسنده عصیانگر در نفس اعتراض است نه در ماهیت آن. اعتراض او به وضع موجود رو به جلو نیست بلکه بازگشت به عقب است؛ یعنی بازگشت به شیخ فضل الله و قبل از مشروطه. داریوش شایگان نیز در مصاحبه ای با مجله اندیشه پویا همین نظر را دارد و می گوید: "ما روشنفکران آن دوره هم پرت بودیم و تحلیل درستی از جایگاه خود در جامعه و جامعه خود در جهان نداشتیم. ادامه در کامنت یک:

کامنت یک: شایگان در ادامه به عنوان یک اعتراف می گوید که ما روشنفکران در آن زمان جایگاه خود را ندانستیم و جامعه را خراب کردیم. هما ناطق نیز در کیهان لندن نوشت: گُه زدم. چگونه می شود که در اروپای قرن هجدهم ولترها و روسوها علیه فکر کلیسایی قیام می کنند اما روشنفکر قرن بیستمی ما بعد از دویست سال در سیری وارونه به شیخ فضل الله ها گرایش پیدا می کند؟ چگونه می شود که روشنفکران قرن نوزدهمی مثل آخوند زاده و آقا خان کرمانی به همان نتیجه ای می رسد که ولترها و منتسکیوها به آن ها رسیده اند اما روشنفکر قرن بیستمی ما از رسیدن به آن نتیجه ناتوان است؟ جالب تر این که آل احمد، آخوند زاده و آقا خان کرمانی را نفی می کند و مثل روز روشن است کسی که این دو را نفی می کند یک قرن از تمدن عقب است. تاریخ اروپا، خطی است؛ اروپا از نواندیشی دینی به سکولاریسم رسید یعنی از لوتر کشیش به ولتر و روسو و نیچه و دیگران رسیدند اما ما از سکولاریسم به نوعی نواندیشی مذهبی و روشنفکری دینی رسیدیم. یعنی از آخوند زاده و آقا خان کرمانی و کسروی ها به آل احمد و شریعتی ها رسیدیم. ما سیر وارونه داشتیم؛ حرکت از مشروطه به مشروعه یعنی نوعی بازگشت فکری. حتی اگر بپذیریم این بازگشت به سنت نوعی ایستادگی در برابر امپریالیسم و تجدد و مدرنیته افسارگسیخته است باز هم قابل دفاع نیست. در امر اجتماعی نتیجه و خروجی مهم است نه قصد و نیت. بازگشت به سنت و شیخ فضل الله ها در برابر تجدد، نابود کردن دستاوردهای انقلاب مشروطه ای است که با همین سنت و شیخ فضل الله ها در افتاده بود؛ یعنی بازگرداندن جامعه به دوران پیش از مشروطه و قرون وسطاست. انقلاب مشروطه برای چه بود؟ نه برای برون رفت از تفکر شیخ فضل الله ها و سنت چه معنایی دارد؟ مگر این که یک مرتجع تمام عیار باشیم. کسی که با مشروطه دشمنی کند قطعا مرتجع است. روشنفکر پهلوی دوم دستاوردهای مشروطه را با پناه بردن به سنت و بازگرداندن جامعه به قرون وسطا بر باد داد. چرا چنین شد؟ به نظر می رسد علت این امر را باید در تاریخ دانی روشنفکران نسل اول و دوم و تاریخ ندانی روشنفکران نسل سوم (دوران محمد رضا شاه) جست. آقا خان کرمانی کسی است که به تاریخ نویسی سنتی می تازد و به گفته فریدون آدمیت تاریخ نویسی علمی و جدید را بنیان می نهد. کسروی که به نوعی ادامه دهنده راه اوست غولی است در حوزه تاریخ. پور داود و قزوینی و فروغی و تقی زاده و دهخدا نیز چنین اند. عباس اقبال و نفیسی و … نیز همین طور. بیشتر تحقیقات در این دوره، تاریخی ادبی است؛ یعنی روشنفکران دستی در تاریخ نیز دارند. ادامه در کامنت دو:

کامنت دو: بیاییم به سراغ روشنفکران پهلوی دوم. آل احمد به نوعی نماد و سمبل روشنفکری در این دوره است چه چیزی برای عرضه دارد؟ مسکوب می گوید: "آل احمد تاریخ ایران را نمی شناسد و قضاوت می کند. او در غرب زدگی راجع به تاریخ ایران قضاوت می کند ولی تاریخ ایران را نمی داند (همان ص ۱۵۳) آدمیت نیز همین نظر را دارد. او در این باره می گوید: "این غرب زدگی انبان پر از کاهی را می ماند که چند دانه گندم در آن می توان یافت و بامزه این که آن چند دانه هم از نقادان غربی (خاصه از فانون و ممی) گرفته شده. از آن که بگذریم غرب زدگی نوشته پریشان و سست مایه ای است" (آشفتگی در فکر تاریخی ص ۸) او به کاری دست برد که بضاعت علمی اش را نداشت و افق محصور فکری اش به او اجازه نمی داد که مقولاتی چون روشنفکری و روشنگری و غرب زدگی را در گذشته تاریخ به درستی بسنجد و یا در چشم انداز وسیع آینده بنگرد. درسی که خوانده بود در حد دبیر ادبیات فارسی بود که از اصل چیز قابلی نبود. مطالعات منظمی هم نداشت. ذهن فرهیخته و تعلیم دیده ای هم ابدا نداشت … در واقع مجموع عناصر سازنده هویت فرهنگی او و موثر در او از نقطه اول تا آخر در جهتی نبود که بتواند اصالتا در قلمرو روشنگری و روشنفکری گام نهد و چون خالی از داعیه هم نبود به پرخاشگری و عناد با آن برخاست. عنادی که در نهادش بود. لاجرم هرچه بر ذهن کج و کوله اش می گذشت بر قلم شلخته اش روان می گشت. غرب زدگی و کتاب روشنفکران چیزی نیست مگر ورزش کردن در بی دانشی و ظلمت بی حرکت (همان ص ۹) بخوانیم نظر کسروی را در مورد بازگشت آقا حسین رضوی که در زمان رضا شاه، ایران را ترک کرده و پس از برافتادن او به ایران باز می گردد و رادیوی ایران هنگام بازگشت او به ایران به استقبالش رفته بود: "تو گویی آقا قهرمان استالینگراد بوده و از جنگ، فیروزمندانه باز می گردد. کسی نپرسید آمدن و رفتن یک مجتهد چه تواند بود و چه سودی از آن برای مردم بدبخت به دست تواند آمد که رادیوی ایران تا این اندازه به آن می پردازد (دادگاه) مقایسه کنید این نگاه را با نگاه آل احمد در مورد شیخ فضل الله که از یک مرتجع، قهرمان ساخته بود. روشنفکر پهلوی دوم، تفکر سیاسی نداشت بلکه ایدئولوژی سیاسی داشت. روشنفکری که تعقل تاریخی نداشته باشد، تعقل اجتماعی هم نخواهد داشت و نتیجه، فاجعه خواهد آفرید. اگر آقا خان کرمانی را نماد روشنفکری پیش از مشروطه، کسروی را نماد روشنفکری پهلوی اول و آل احمد را نماد روشنفکری پهلوی دوم بدانیم، آل احمد در برابر آن دو به برکه ای کم عمق می ماند.



اهمیت غلامحسین ساعدی در گفت‌وگو با جواد مجابی

https://news.gooya.com/2025/01/post-94194.php

روشنفكر ادبی نیازی به قدرت‌ سیاسی ندارد

شبنم كهن‌چی

«نباید از یاد برد كه روشنفكر جویای استقلال فكری است، جویای استقلال اندیشه است و وظیفه او با یك سرباز یا یك پزشك فرق می‌كند. انجام وظیفه روشنفكر نوع دیگری است. روشنفكر آرام نمی‌گیرد، متحجر نمی‌شود، تا ابد در یك قالب شكل نمی‌گیرد، مدام در حال گشودن گره‌های تازه‌ای است، مدام در حال تغییر است، در حال تعالی است، در حال تكامل است و … در مورد روشنفكران ایرانی زیاده از حد ظلم شده است.

همه فكر خیال می‌كنند كه آنها باید همه كار می‌كردند، هم رفتگر بودند، هم متخصص مسائل اقتصادی، هم معلم، هم مبلغ و هم رهبر سیاسی … » این نوشته، بخشی از گفت‌وگوی روزنامه ایرانشهر است با غلامحسین ساعدی. نویسنده‌ای كه 39 سال از مرگش می‌گذرد و طی این سال‌ها همواره از جایگاه او در ادبیات داستانی و نمایشی، گفته و نوشته شده است. درباره زندگی و آثار این نویسنده به قاعده بزرگ، دو «شناختنامه» منتشر شده است كه هر دو محبوب اهالی ادبیات داستانی‌اند. یكی به قلم زنده‌نام كوروش اسد كه 9 سال پیش در عین ناباوری از دنیا رفت و دیگری اثر دكتر جواد مجابی كه خوشبختانه با همان انضباطی كه از او سراغ داشته‌ایم، همچنان می‌نویسد.

اخیرا انتشار ویدیویی از «پرلاشز» فرانسه - جایی كه ساعدی و بعضی دیگر از نویسندگان بنام دنیا در آن آرمیده‌اند - خبرساز شد. از شرح آنچه در آن ویدیو می‌گذرد درمی‌گذرم؛ چه هر جریانی كه پشت آن تصاویر موهن باشد، فرقی ندارد و به یك اندازه مبتذل است. سطحی چنان نازل از عقده‌گشایی سیاسی كه ارزش بازگفتن ندارد؛ با این حال، بهانه‌ای به دست داد تا سراغ جواد مجابی برویم و با او در مقام مولف «شناختنامه غلامحسین ساعدی» گفت‌وگو كنیم.

طبعا از آنچه چندی پیش اتفاق افتاده و دوباره نام ساعدی را بر سر زبان‌ها انداخته، باخبر هستید. به عنوان كسی كه درباره زندگی، اندیشه‌ها و آثار ساعدی خوانده و نوشته، حتما حرف‌ها و نظراتی در این باره دارید.

درآمدوار بگویم در این گفت‌وگو قصد ندارم درباره اهمیت فرهنگی ساعدی، زندگی پربار و آثار ارجمندش صحبت كنم؛ چون این وظیفه را موقعی كه نام او سال‌ها در محاق سكوت حاسدان، حتی یارانش، قرار گرفته بود با نوشتن كتاب و مقالاتی درباره او انجام داده‌ام. همین ‌طور، نمی‌خواهم در تله عمومی گسترده در این روزها بیفتم كه بسیار كسان - حتی به ظاهر دوستان - سعی دارند افكار عمومی را از هدف اصلی كه مبارزه برای آزادی و بهروزی است به حاشیه‌های مهیج روزانه منحرف كنند. نه اینكه وقایع جاری كم‌اهمیت و نادیدنی باشد، اما در دورانی حساس، پرداختن به مسائل بنیادی یك فرهنگ می‌تواند هم‌سویی با تقلای ملتی باشد كه خواهان دگرگونی‌های اساسی است.

‌ می‌دانیم مشابه این وضع بارها در بستر فرهنگی و ادبی ما رخ داده. این خصومت و رفتارهای كینه‌ورزانه با نویسندگان و روشنفكران مستقل چرا متوقف نمیشود و به نظر شما تا كی ادامه خواهد یافت؟

در پاسخ این سوال كه در اینجا خصومت با روشنفكران كی پایان می‌گیرد، می‌گویم هیچ ‌وقت. من در دو رژیم متفاوت بر كنار از وقایع نبوده‌ام؛ با تكیه بر تجربه و تأملاتم شاهد بوده‌ام كه این دو نظام هر یك به گونه‌ای با روشنفكران جامعه ناسازگار بوده و آنها را مزاحم خود می‌دانسته‌اند. رژیم قبلی می‌خواست اندیشه‌ورزان مردم‌گرا را از حالت منتقد ناهنجاری‌های موجود و ناقد قدرت انحصاری درآورد و تبدیل كند به طرفداران بی‌چون و چرای حكومت.

این رسمی رایج بود و هست كه كارگزاران اقتدار در نظام‌های گوناگون می‌كوشند به‌گونه‌ای ذهن نواندیشان و واكنش توده‌ها را مهار كنند. آن نظام برای رسیدن به این هدف سد و‌ بندی برای مخالفان و رفاه و آوازه‌ای برای موافقان تدارك می‌كرد. به تعبیری مدرنیسم بله اما مدرنیته نه. به هر حال افراد دست و زبان بسته، زنده و مطرود، اما بی‌فایده می‌ماندند.

در رسانه‌ها و تبلیغ عمومی تا جایی در انكار و بدنام كردن روشنفكران پیش رفتند كه علاوه بر صداوسیما و رسانه‌های خود، مردم كوچه و بازار هم پس از مدتی روشنفكری را نوعی فحش تلقی می‌كردند. خصومت با روشنفكری از حد قانون فراتر رفت.

‌ در كتاب «شناختنامه ساعدی» بخشی از گفت‌وگوی او با روزنامه ایرانشهر را در بخش «گفت‌وگو و سخنرانی» نقل كردید كه درباره تعریف «روشنفكر» و وضعیت او در جامعه بود. بیش از 40 سال از آن روزگار گذشته. می‌خواهم یك پرسش كلی از شما داشته باشم؛ «روشنفكر» از نظر شما كیست و چه تعریفی دارد؟

در تعبیری كلی، كار روشنفكر پراكندن روشنگری به‌ خاطر بهروزی جامعه است. تعریفی از وظیفه فرزانگان در جامعه خودمان دارم: «روشنفكری نقد مستمر خردورزانه وضعیت انسانی است از سوی اندیشه‌ورزان مردم‌گرای مستقل تا ملت را در رشد و دگرگونی یاری كنند.» حالا سر این یا آن تعریف بحث نداریم؛ آنچه اهمیت یادآوری دارد، این است كه كاركرد روشنفكری نه تنها مایه امتیاز و فخرفروشی نیست، منصبی و جایگاهی خاص نیست، بلكه وظیفه دلخواه شهروندی آگاه است در متن گفت‌وگوی راهگشا با مردمی كه تو را بركشیده‌اند.

‌ به نظر شما با چنین تعریفی روشنفكران معاصر ایرانی به این «وظیفه» عمل كرده‌اند؟

باید به دو نوع روشنفكر در جامعه خودمان اشاره كنم كه شامل روشنفكر فرهنگی و روشنفكر سیاسی است. روشنفكر سیاسی بنا به طبیعت كارش اراده معطوف به قدرت دارد و با نقد اقتدار مطلق و انحصاری می‌كوشد تا با اصلاح یا جایگزینی، به موازنه دموكراتیك قدرت كه در خدمت رشد و تكامل ملت باشد برسد.

روشنفكر سیاسی در ایران، درون قدرت حكومتی و تابع آن نیست، بلكه بیرون از دایره اقتدار حاكم در جهت اصلاح یا دگرگونی به نقد آن قدرت و نهادهای مستقر می‌پردازد. همراه نقد قدرت و انتقاد از وضعیت جاری، پیشنهاد وضع مطلوب ممكن را هم می‌دهد. بدیهی است كه روشنفكر سیاسی بیشتر به وقایع جاری، وضعیت موجود و بدیل احتمالی موقعیت‌ها می‌پردازد و چه بسا وقتی به قدرت رسید تثبیت وضع موجود را چون سلف خود وظیفه اصلی‌اش بداند؛ اما روشنفكر فرهنگی و ادبی بنا به ‌ذات وظیفه‌اش نمی‌خواهد به قدرت سیاسی دست یابد و مثلا وزیر و وكیل شود.

نیازی به قدرت سیاسی ندارد چون خود یك قدرت اجتماعی است؛ كسانی مانند هدایت و دهخدا و ساعدی كه محبوبیت خود را از همدلی و هم‌سرنوشتی با مردم یافته‌اند. اینان می‌كوشند با خلق آثارشان به رشد و شكوفایی ذهن ملت مدد برسانند و به قول مولوی «ادراك پوسیده» را رسوا كرده، درك زندگی پر از شعور و عشق و آزادی را در سطوح جامعه رواج بدهند.

‌ همان‌طور كه ساعدی گفته «همه خیال می‌كنند كه آنها [روشنفكران فرهنگی] باید همه‌ كار می‌كردند، هم رفتگر بودند، هم متخصص مسائل اقتصادی، هم معلم، هم مبلغ و هم رهبر سیاسی …» توقع عمومی از روشنفكر فرهنگی این بوده كه به سیاست هم بپردازد. خیلی از روشنفكران شهرت خود را از مشاركت در كارهای سیاسی به دست آوردند. اگر چه نسبت فرهنگ و سیاست انكارناپذیر است اما طبعا حدود و مختصاتی دارد. این حدود به نظر شما تا كجاست؟

مدتی است علاوه بر حذف روشنفكران توسط كارگردان‌های جایزه‌بگیر سوگواره ملی، سریالی عامیانه هم مشتری‌های پروپاقرصی یافته كه با هر نوع گرایش سیاسی در اینجا و آنجا گریبان روشنفكران مرده و زنده را بگیرند كه پیش از 57 چه می‌كردید بعد از آن چه كرده‌اید؟ اصلا شما ما را به این روز انداخته‌اید، اگر فلان ‌طور می‌كردید كه ما می‌گوییم حالا ما سوییس و كانادا بودیم. درواقع آنها از قشر روشنفكر فرهنگی عملكرد راهبری جامعه، یك حزب یا نهاد سیاسی را توقع دارند.

‌ پیش از انقلاب هم وضع همین بود؟

در دوران پهلوی‌ها، حتی قبل از آن از اوایل مشروطیت، به علت نبودن احزاب فراگیر مستقل و كارآمد نبودن سندیكاها و اتحادیه‌ها و كانون‌های صنفی آزاد، روشنفكران فرهنگی علاوه بر وظیفه حرفه‌ای خود كه خلق آثار ادبی و هنری و پژوهش‌های علوم انسانی است و می‌تواند در جهت رشد آگاهی و توسعه معنویت ملی به كار ‌آید، وظیفه وانهاده روشنفكران سیاسی را نیز كه به سیاست روز مربوط می‌شد بر عهده گرفتند.

حكومت‌های خودكامه، روشنفكران سیاسی را پیش از آنكه وظیفه خود را در قبال ملت و تاریخ انجام بدهند، انکار می‌كردند. دوستان آنها در بخش فرهنگی خود را ناچار می‌دیدند علاوه بر وظایف خود كار ناتمام آن زندانی‌شده‌ها، كشتگان و تبعیدی‌ها را به ‌سامان برسانند. بی‌شك آن سیاست‌بازی‌ها گاهی سازگار با هدف‌های فرهنگی و در مواردی در تعارض ماهوی با امور معنوی بود. در جامعه‌ای كه غالب روشنفكران سیاسی مردم‌گرای مستقل طرد و حذف و منزوی شده بودند ناگزیر بار سیاست‌ورزی افتاده بود بر دوش كسانی كه برای آن كار تربیت نشده بودند و در آن عرصه پرنقش و فریب، جز احساساتی انسان‌دوستانه كه چندان به كار سیاست‌ورزی نمی‌آمد، كارافزاری نداشتند.

شاعران و نویسندگانی چون آل‌احمد، ساعدی، به‌آذین و شاملو علاوه بر كار خود كه توسعه فرهنگ ملی بود، به دلیل خوی حق‌طلبی و عدالت‌جویی و توقع مردم از آنها برای راهنمایی و همفكری، به سیاست‌‌ورزی پرداختند و به تدریج جاذبه سیاسی‌كاری و شهرت مردمی بودن آنها را از وظیفه اصلی خلق آثار ارزشمند دور و با مشغله فرعی اما ناگزیر درگیر كرد.

‌ به نظر شما رابطه هنرمند و سیاست و اجتماع باید چطور باشد؟

من هنرمندانی را در جامعه خودم بیشتر می‌پسندم كه تفكر سیاسی راهگشا و آگاهی دقیق از تاریخ و زندگی مردم‌شان داشته باشند. مگر می‌شود شعر گفت و فیلم ساخت و تئاتر به صحنه آورد اما هم‌سرنوشت رنج و شادی‌‌های مردم نبود؟ اما ذهنیت سیاسی همه‌سونگر یك هنرمند جامعه‌گرای مردم‌نگر ‌كه در محضر تاریخ ایستاده، متفاوت است با فعالیت‌های سیاسی روزانه و ارتباط با این گروه سیاسی و آن واقعه هیجان‌انگیز كه می‌تواند در آثار او بازتاب داشته باشد. او نگرش اجتماعی و سیاسی خود را در بطن اثرش تولید می‌كند.

‌ در تاریخ فرهنگ جهان، شاعران و نویسندگان چقدر به سیاست روز پرداخته‌اند؟

ما آدمی مثل بونوئل سوررئالیست را داریم كه جانفشانی او در خلال جنگ داخلی اسپانیا حیرت‌آور است یا همینگوی را. حتی بعضی از آنها به جاسوسی برای میهن‌شان پرداخته‌اند، مثل سامرست موام، جرج اورول، گراهام گرین و هنرپیشه‌ای مثل پیتر یوستینف و دیگران.

فراموش نكنیم شرایط جامعه ما با آنها متفاوت است. آنجا حزب وجود دارد و در درازمدت درون خود آدم تربیت می‌كند و اطلاعات موثق در اختیارش می‌گذارد و در عمل مواظب و راهنمای اوست. گونترگراس در دایره‌ای از افراد حزب و مشاوران آگاه در جامعه‌ای آزاد به فعالیت سیاسی هم می‌پردازد اما در اینجا كسی چون ساعدی كه هنرمندی انسان‌دوست و مردم‌گراست، وقتی به ضرورت اجتماعی و حس عدالت‌جویی وارد عرصه سیاست‌بازی می‌شود تك و تنهاست؛ در جامعه‌ای پر از ابهام و تناقض، با نبود اطلاعات درست و راهگشا در هر زمینه، در غیاب حزب و تشكیلات یاری‌دهنده و جهت‌بخش و شرایط مناسب برای فعالیت علنی دموكراتیك، در خوف و خفا، در تاریكی پنهان پسله گروهی، چراغی جز هوش آفرینشگر ادبی‌اش ندارد و روشنای كم‌توان این چراغ، وسعت تاریك دنیای پر از نیرنگ سیاست پیچاپیچ را روشن نمی‌كند.

‌ و همین مساله ا‌ست كه باعث زوال آنها می‌شود؟

تركیب فاجعه‌بار توهم و توقع دوسویه را در نظر داشته باشیم. توهم سیاست‌ورزی موثر روشنفكران فرهنگی در جامعه استبدادی و توقع سنتی مردم از شاعران و نویسندگان برای رهایی و آزادی‌شان، چندان واقع‌بینانه و كارآمد نبود و به‌رغم آن ‌همه ایثار و فداكاری فردی و جمعی هنرمندان هنوز هم قربانیان فرهنگ ما و گوشت دمِ توپند. تفكر سیاسی عمیق هنرمند در طرح سوال‌های اساسی جامعه و مصیبتنامه معاصران از سوی آفرینشگر بازتاب می‌یابد كه به صورت نمایشنامه، فیلم و شعر شهادت خواهد داد در دوزخی هزار ساله از چه آتش‌ها گذشته یا در آن خاكستر شده‌ایم.

‌ درباره كلیپی كه ماجرای پرلاشز را نشان می‌دهد چه نظری دارید؟

به این گفته باور دارم كه «آن ارزی كه می‌ورزی!» هر كسی به ازای آن چه می‌كند، ارزش دارد. این یك واقعه نیست؛ یك روند استبدادی مبتذل است. انحطاط و میان‌مایگی ستیزه‌گران زنده‌كش مرده‌آزار به جایی رسیده كه ایران و سرنوشت مردم ایران را رها كرده و سرگرم تسویه‌حساب فرقه‌ای مشكوك شده‌اند.

خانه‌ات آتش گرفته باشد، كسی بیاید جلوی راهت را بگیرد و به جای كمك، وراجی كند در مورد سابقه عمارت. البته در سطح كج و كوژی كه دچارش هستیم به دشواری می‌توان خط راستی رسم كرد، اما اگر نمی‌توانی در خیابان زندگی بایستی، دست‌كم از اینكه خود را به كری و كوری زده‌ای، شرمسار حقارت خویش باش!

چند جمله در بارۀ روشنفکری

مسعود نقره کار

noghreh kar

دهه‌ها از حکمرانیِ حکومت اسلامی در سرزمینمان می‌گذرد، حاکمی روشنفکرستیز که تجلی تاریک اندیشی و جهالت در ایران است. سرکوب و به حاشیه راندن روشنفکری ایران از همان فردای به قدرت رسیدن آخوندیسم و "جاهلیسم" بیش از پیش شدت یافت. توهین، تخریب، تهدید، تحدید، دستگیری، زندان، شکنجه، ترور و اعدام سهم روشنفکرانی شد که تن به خواستِ تاریک اندیشان در حکومت ندادند. در این میانه اما بخشی از روشنفکری به ویژه "شبه روشنفکران" و "روشنفکران کوته بین" با فاصله گیری از فکر "روشن" به ورطه توجیه و حمایت از روشنفکرستیزترین حکومت تاریخ معاصر در غلطیدند. پرداختن به الگوهای فکری غالب این نوع روشنفکران به ویژه " شبه روشنفکران" و آسیب‌های فکری و خطاهای نظری و عملی آنان که یکی از عوامل نابسامانی‌ها و عقب ماندگی‌ها اجتماعی و فرهنگی و بومی گرایی ست، ضروری و برای نسل جوان درس آموز خواهد بود.

روشنفکران و روشنفکری راهی جانکاه و پُرفراز و نشیب پیموده‌اند، و نشان داده‌اند بیش از یک قرن استبداد سیاسی و مذهبی نتوانسته است این مشعل فروزان را خاموش کند. امروزه نسل جوانی این مشعل را حمل می‌کند که با دانش، تجربه، امکانات و چشم اندازی روشن گستره سیمای روشنفکری میهنمان را متحول کرده است. دگرگونی‌ها وتحولات سیاسی، اجتماعی وفرهنگی درایران و جهان در کنار گسترش شبکه‌های اجتماعی و درس آموزی از رخدادهای ایران وجهان شاهد ظهور لایه روشنفکری جوان ِ ایرانی ست. این لایه اجتماعی علیرغم سیطرۀ حکومتی روشنفکرستیز، ستیزنده با انسان، فرهنگ، آزادی و دموکراسی، و ذبح شرعی و اسلامیِ علوم انسانی و اجتماعی، به حیات خود ادامه داده است. اکنون روشنفکری نسبت به روشنفکریِ پیش از انقلاب بهمن یا دو دهه نخستِ حیات حکومت اسلامی کیفیت دیگری یافته است و با هویت فرهنگی و سیاسی‌ای دیگر و با فاصله گیری از تقلید و التقاط به کنش اجتماعی و روشنگری روی آورده است.

امروزه روشنفکری به چهره‌ها و شخصیت‌های روشنفکر و یا برخی تشکل‌های روشنفکری خلاصه نمی‌شود. روشنفکری به جنبش عظیمی در جامعه بَدَل شده است. جنبش "زن، زندگی، آزادی" یک جنبش عظیم فرهنگی، اجتماعی و سیاسیِ روشنفکرانه است که صدها زن و مرد، به ویژه جوانان آن را شکل داده‌اند، زنان و مردانی پرسشگر، نقاد، آینده نگر، تولیدکننده ایده، گفتمان ساز و آزاده و آزادیخواه که با شجاعتی عقلانی و مدنی در راه تحقق آزاداندیشی و آزادیخواهی گام برداشته‌اند. بی تردید چهره‌ها و شخصیت‌های روشنفکری در سیاست، فلسفه، جامعه، فرهنگ و هنر، ورزش و سایرِ عرصه‌های حیات جامعه در ایران وجود دارند اما جنبش روشنفکری ایران با فکر و سن جوان شده، و کنش سیاسی، فرهنگی و اجتماعی گسترش چشمگیر و تاثیرگذارتری یافته است. پروژه و پروسه روشنفکریِ با جوان تر شدن و با فاصله گرفتن از ذهنیت استبدادی و انتزاعی به رویکرد اندیشه ورزی و عمل ساختارشکنانه برای مهندسی جامعه، شناخت بیشتر و تغییر سازندۀ انسان و هستی، تعامل با جهان و مدرن تر شدن روی آورده است.

روشنفکران ضمن روشنگری و مبارزه با هر گونه انسان ستیزی، سلطه گری، خرافه پرستی هماره به آینده‌ای روشن و شکوفا برای انسان و هستی می‌اندیشند و برای تحقق آن تلاش می‌کنند. کارنامه روشنفکران در مبارزه با فقر فرهنگی و اقتصادی، خشونت گرایی، بد آموزی‌های مذهبی و سیاسی، هر گونه سانسور و محدود سازیِ آزادی اندیشه وبیان و جنگ افروزی درخشان است. امروز روشنفکریِ فلسفی، سیاسی وفرهنگی ِ جوان شده با بهره گیری از امکانات فنی و تکنولوژیک و شبکه‌های اینترنتی و اجتماعی و بهره گیری از علوم انسانی و اجتماعی، و زبانی عقلی و مفهومی نقشی کم تا در تاریخ تحولات سیاسی، اجتماعی و فرهنگی بازی می‌کند. این نسل از روشنفکری با درک و فهمی عمیق و تاثیر گذار از خرد، نقد و شک، فردیت، همبستگی، همدلی، آزادی، رفاه و اعتمادآفرینی بیش از پیش راه ورودش به جامعه را هموار کرده است و حتی زیر سخت ترین فشارهای استبداد سیاسی و دینی توان فکری و تعهد انسانی و اخلاقی خود را برای از میان برداشتن یا کاهش رنج‌های مردم ایران و جهان به‌کار گرفته است. این نسل از زنان ومردان روشنفکر با بها دادن به علوم انسانی و ذهنیتِ علمی و فلسفیِ مدرن و غلبه بر حسی و عاطفی نگری در نگاه و خوانش تاریخی و فرهنگی، و فاصله گرفتن از گفتمان‌های سیاسی و فرهنگی افراطی، رادیکال و ایدئولوژیک، آئینه وجدان سیاسی و اجتماعی روشنفکری ایران شده است که جامعه را در مسیری انسانی تر و سازنده تر رهنمون خواهد کرد.

امروز، با نگاهی ژرفا به شخصیت روانی و رفتاری روشنفکر ایرانی می‌توان دریافت که علاوه بر پرسشگری و نقد و ترویج گفتمان دموکراتیک، روشنفکر کنشگری عمل گراست، خردمندی اینجهانی و باورمند به اومانیسم، فردیت و شهروندیت، منتقد دین و سنت، منتقد اندیشه‌های مارکسیستی و ناسیونالیستی، و نفی و طرد هرگونه افراطی گری و پرستش و کیش شخصیت، روی آور به اندیشه‌های مدرن و گسترش عقل انتقادی است.

روشنفکریِ جوان ایران این پندها نیز می‌باید درونی کند:

امیل زولا با انتشار بیانیه‌ای خطاب به جوانانی که علیه دریفوس تبلیغ می‌کردند، نوشت: "شما وامدار ‏کوشش‌های پدرانی متفکرید و به خاطر فداکاری‌های آنان است که در اجتماعی دمکراتیک ‏زندگی (خواهید کرد) ". این پند در شرایط حضور گستردۀ روشنفکرستیزی و تلاش برای تخریب نسل‌های پیشین روشنفکری ایران آموزنده و پر اهمیت خواهد بود.

هاینریش ‌هاینه، شاعر بزرگ آلمانی در کتابی به نام "تاریخ دین و فلسفه در آلمان" نوشت:

"به یاد داشته باشید شما مردان گردن فرازعمل، چیزی نیستید جز ابزارهایی در دستان مردان اندیشه که در آرامش محقر خویش قطعی ‌ترین طرح‌های عمل شما را پیشاپیش درافکنده‌اند".

آیزایا برلین در "دو مفهوم آزادی" نیز با یادآوری جملات هاینه نوشت:

"بیش از یک صد سال پیش، شاعر آلمانی به فرانسویان هشدار داد که قدرت اندیشه را دست‌کم نگیرند، زیرا مفاهیم فلسفی که در آرامش اتاق کار فیلسوفی پرورانده می‌شوند، ممکن است تمدنی را نابود کنند. "

مسعود نقره کار

برگرفته از کتابِ آمادۀ انتشارِ: در بارۀ روشنفکر و روشنفکرستیزی

https://news.gooya.com/2025/01/post-94377.php

https://asre-nou.net/php/view.php?objnr=64205


مارتین هایدگر


سعید پیوندی: روشنفکری چپ ایران و موضوع دموکراسی

Saeed Peivandi
فایل pdf: روی تصویر کلیک کنید
(ایران نامه سال 27 ، شماره 2 و 3، 1 2)


مسخ شدگی و ریشه های عقب ماندگی روشنفکران
شهلا شفیق و آرش جودکی در گفت‌وگو با غزل صدر


برگشت به صفحه روشنفکری

برگشت به خانه